تبليغاتX
چند تکه پوست پلاسیده پرتقال روی میز

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب میهن بلاگ

قالب جوان بلاگ

قالب ایران بلاگ

قالب رویا بلاگ

قالب پرشین بلاگ

قالب بلاگ وب

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر




157 - کسی خونه نیست ... ما مسافرتیم
روزگار همیشه چرخش آن طور که ما می خواهیم نمی چرخد.در واقع اکثرا اینطوری است که چرخش آنطوری که ما نمی خواهیم می چرخد.حالا روزگار من اصلا چرخش خراب شده و نمی چرخد.این بدترین حالت برای روزگار یک نفر می تواند باشد که روزگارش نچرخد.به خاطر همین دارم می روم که یک چرخ بخرم.هیچ کس نمی داند کجا چرخ روزگار می فروشند و من راه خودم را از بیراهه ای در میان بیابان شروع کرده ام.

+چرخ خریدن و به کار انداختنش کار آسانی نیست و فکر کنم طی این مدتی که مشغول پروژه چرخم نتوانم به وبلاگم سر بزنم.همین است که وبلاگ حداقل تا آذر 92 تعطیل است.


نوشته شده توسط saeid در پنجشنبه 25 اسفند1390

156 - اسم و فامیل
به نظرم کار جالبی آمد.فکر کنم طرحش مال اینجا باشد.آق بهمن و نیم دایره هم در اینجا و اینجا درباره خودشان نوشته اند.

محمد: وقتی من به دنیا آمدم احتمالا بر سر انتخاب اسمم درگیری می شود.همین هم باعث می شود یک اسم دوقسمتی (دو اسمی) برایم انتخاب کنند.مادرم به خاطر روحیه مذهبی و این که اعتقاد دارد حتما یک پسر در خانه باید اسمش محمد باشد و من اولین پسر بودم محمد را پیشنهاد می دهد.

سعید: پدرم داستان متفاوتی را انتخاب می کند.گویا دوستی داشته و این دوستش در جنگ کشته (شهید) می شود.دوستان خوبی هم بودند.قبل از انقلاب فعالیت ضد رژیم می کرده اند.همین باعث می شود که اسم کوچکم را از اسم کوچک دوستش-سعید ابوالاحراری- انتخاب کند.

آگاه: در مورد نام فامیل هیچ اطلاع مشخصی در دست نیست.پدربزرگم هم چیزی نمی داند.خانواده پدریم اصالتا بوشهری هستند.البته اگر به پدربزرگ پدربزگم رجعت کنیم به روستایی بین کازرون و بوشهر می رسیم.از بین برادران پدربزرگم دو نفر به شیراز می آیند و بقیه همان بوشهر می مانند.فامیلی هایمان هم فرق می کند.آنها فامیلیشان "دانا" است و فامیلی شیرازی ها "آگاه" است.جالب اینکه هیچ شخصیت برجسته و عالم و دانشمندی هم در خانواده نداشتیم و این که چرا این نام را انتخاب کرده اند نامعلوم است.

محمد اسمم را به کار نمی برم.در فرم ها و جاهای غیر رسمی همان سعید را می نویسم و می گویم.سعید هم صدایم می کنند.خودم هم علاقه ای به آن محمد اضافه اش ندارم.به خاطر سعیدش و اینکه عربی است ناراحت نیستم.از اینکه فرهنگم را یدک می کشم حتی خوشحالم.به خاطر اینکه هرجایی چندتا سعید هست و خیلی وقت ها اشتباه می شنوند هم ناراضی نیستم.حتی به خاطر اینکه نوشتن سعید به زبان انگلیسی شکل های مختلفی دارد هم.از نام فامیلم ولی خوشحالم.خوب است.تنها مشکلش این است که گاهی با آقا اشتباه می شنوند که آن هم اگر واضح تلفظ کنی دیگر مشکلی پیش نمی آید.


نوشته شده توسط saeid در دوشنبه 22 اسفند1390

155 - باد می آید...باد سرد آخر زمستان

راستش از جمعه شب شروع شد.یعنی همان موقعی که مثلا مهمانی بودیم.الان موقع شروع شدن این چیزها نیست.بعد از این همه وقت دیگر خودم می دانم کی و چه موقعی دپ می شوم و افسردگی! همه وجودم را می گیرد.ولی جمعه شب خودش همینطوری شروع شد.انگار کن روزی که همه هواشناسی ها آفتابی پیش بینی اش کرده باشند و بعد باران ببارد.اصلا چه دلیلی می تواند داشته باشد؟آخر مگر الان همه چیز معمولی و طبق روال عادی جهان نیست؟یک آدم معمولی که زندگی معمولی و راحت و خوب خودش را می کند که اینطوری نمی شود.

صبح شنبه بدتر هم شد.رفتم بیلیارد باران.این چیز مهمی نیست ولی موقع بازی هوس سیگار کردم.چقدر وقته که سیگار نکشیدم؟بیشتر از یک ماه فکر کنم.شاید نزدیک دوماه.دقیقش را یادم نیست ولی دیگر از سیگار کشیدن بدم آمده بود.یک بسته کنت پاور گرفتم.از میز بغلی فندک قرض کردم.آخر چخماق فندک خودم خراب است و فندکی که پوریا بهم داد هم گم شده.با صدای تق و تق توپ ها کام می گرفتم.بهت زنگ زدم ولی خاموش بودی.

راستش از جمعه شب شروع شد.دایی سیستم طبقاتی حاکم بر خانواده را روی دیوار ترسیم می کرد.همه از حرف هایش می خندیدم.وسط خنده ها فکر کردم چه قدر قلبم درد می کند.بعدش موقعی که داشتم نحوه کار با بلوتوث کامپیوتر را برایشان می گفتم دردش را بیشتر احساس کردم.انگار قلب من کره مرگ باشد و یک موتور سوار درون این کره نمایش بدهد.جای چرخ های موتورش را روی دهلیز و بطن هایم حس می کردم.

کلاس که رفتم محمد می گفت بوی سیگار می دهی.الان دیگر تخمم نیست که چه بویی می دهم.قبلا حتما آدامس می خوردم و عطر می زدم.بقیه روز همه اش به مردن فکر می کردم.تقصیر محسن هم بود.کتاب بهتر از این نبود که بدهد من بخوانم؟همه اش پر از سرما و تصویرهای مرگ آور بود.اسمش؟برف و سمفونی ابری فکر کنم.حالم را بدتر نکرد ولی در همان حال مرگی که داشتم راکد شدم.بین فکر کردن به مردن هایم بودم که دوباره بهت زنگ زدم.خاموش بودی.اس دادم وقتی روشن می کنی بهم بگو.

راستش...خودت که می دانی از کی شروع شد.به خاطر این که حالت خوب نبود نگران بودم.قلبم که تند تند زد نگران تر شدم ولی ... من هیچ وقت به این چیز ها اعتقاد درست حسابی نداشتم.سعی کردم منطقی برخورد کنم و به خودم بگویم این یک واکنش فیزیکی عادی بدنم است و تمام می شود...

شنبه شب گفتی حالت خیلی بد بوده است.گفتی می خواهی استراحت کنی.خودم گفتم خاموش کن تا راحت تر باشی.شب قرص خوردم.من آدم قرص خوردن نیستم.استامینوفن که می خورم خوابم می گیرد ، حالا ژلوفن خوردم.بد شدم.مسکن را نباید اینطوری خورد.سرم خیلی درد نمی کرد ولی باید می خوابیدم.آن لحظه دنیا جایی برای بیدار بودنم نداشت.

همه این ها را چرا نوشتم؟هنوز به مرگ فکر می کنم.اگر کسی نظرم را بپرسد می گویم از هرکسی که افسرده است و ازاین جور چیز ها می نویسد متنفرم.ولی چرا نوشتم؟چون فکر می کنم می خوانیم؟خب از این بابت مطمئنم که هیچ وقت این طرف ها نمیایی مگر که مثل بار قبل یکی از دوستانت برایت بگوید.کمی احساس گناه می کنم.گناه نکرده ام ولی فکری کردم بدتر از گناه.برایم فکرها و عمل ها جایگاه مساوی دارند.یکهو حس کردم می خواهم مثل آن کتابی که خواندم بنویسم.چه قدر ...آه صفتش توی ذهنم نمی آید.آن چه آمد بدبختی و بیچارگی و میزری بود.به هرحال این فکرم گناهی است که احتمالا بعدا انجامش می دهم.کاری که گفتم هم همین بود.بهت دروغ گفتم که هیچی.می خواستم ازت یک سوال بپرسم و درجه گناهکاریم را با آن مشخص کنم.

این چیزی که نوشته ام را دیگر هرگز نخواهم خواند.همین الان هم ازش بیزارم.ولی پاکش نمی کنم به این دلیل که...گاهی آدم ها به دلیل نیازی ندارند.دیگر چه چیزی می خواستم بگویم؟آه ... یادم آمد.دوست دارم موقع مرگم همه چیز را احساس کنم.راستش...راستش...از همان موقعی که می دانی علاقه ام به مرگ شروع شد.الان دوست دارم مرگ را با تمام پوستم و در آغوشم حس کنم.جالب است که الان نظرم عوض شد.جمله به جمله و کلمه به کلمه از چیز هایی که می نویسم بیزار می شوم.یک چیزی را می دانی؟من شنبه صبح دیگر از خواب بیدار نشدم.الان هم دارم خواب می بینم.شاید هم در خواب راه می روم.شاید هم...ولش کن.همه اش مسخره و مضحک است.از این چیز های بی ارزش خنده ام می گیرد.


نوشته شده توسط saeid در یکشنبه 21 اسفند1390

154 - قبل خواب برای تو میگم عسل

تلاش مذبوحانه ای در جهت پاسخ به این سوال:

داستانی طراحی کنید،آن را به سه قسمت تقسیم کنید(برابری طول قسمت ها مهم نیست)،به گونه ای که این سه قسمت در هر جایگشتی داستان معناداری ایجاد کند.

راهنمایی:6جایگشت برای 3 قسمت داستان وجود دارد:
1-2-3/2-1-3/1-3-2/3-1-2/2-3-1/3-2-1

1:
شاهزاده شیر جوان هم چنان که از لابه لای درختان می گذشت به سوالی که فکرش را مدت ها مشغول کرده بود می اندیشید.راز موفقیت در جنگل چیست؟پدربزرگش به او گفته بود که به دنبال سه چیز باشد که با همدیگر راز موفقیت و قدرت در جنگل را تشکیل می دهند.از آخرین درخت صنوبر که گذشت به درخت های کاج و محل زندگی جغد پیر رسید.راستش جغد ها بیشتر دوست دارند که میان کاج ها زندگی کنند.جغد پیر قصه ما هم مثل همه جغدهای دیگر کاج بلند پیری را برای زندگیش انخاب کرده بود.بعد از کمی چشم چرخاندن بین درختان،جغد پیر را دید.به او گفت : "ای جغد دانا!تو راز جنگل را می دانی؟"جغد گردنش را بلند کرد،چشم هایش را گرد کرد و به شیر کوچک خیره شد و با خرخر گفت:"خیلی وقت بود کسی از این سوال ها نپرسیده بود"کمی مکث کرد " دا...نش ..." وبه سرفه افتاد.شیر خسته و بی طاقت شده بود ولی صبر کرد.بالاخره نفس جغد بالا آمد و گفت:"تنها دانش است که تو را قوی ترین موجود جنگل می کند."و باز به سرفه افتاد.شیر جوان با این که می خواست سوال های بیشتری بپرسد از او تشکر کرد و رفت.رفت تا دانا ترین موجود جنگل شود...

2:
شیر از کنار برکه کوچک وسط جنگل می گذشت و به تصویر درختان در آب ساکن برکه نگاه می کرد.در ذهنش به عامل های دست یابی به قدرت بی نهایت در جنگل فکر می کرد.چندی از برکه دور نشده بود که روباه قرمز را دید.به روباه گفت:"تو راز جنگل را می دانی؟"روباه گوش هایش را جنباند،از جایش بلند شد و دور خودش چرخی زد.با چشم های روباهیش شیر کوچک را بر انداز کرد: "-شاهزاده جوان به سلامت باد!بله،می دانم و این راز را تنها به شما می گویم که شایسته ترین فرد برای شنیدن آن هستید،همانا راز جنگل در زیرکی است..."و شروع کرد در مورد زیرک بودن خودش و افتخاراتی که به وسیله همین زیرکی به دست آورده حرف زدن.شیر که از پرگویی روباه به تنگ آمده بود رویش را بر گرداند و پا به رفتن گذاشت.در حال رفتن بود که روباه به خودش آمد،بلند فریاد زد:"اتحاد!اتحاد را فراموش نکن شیر جوان...راز جنگل در زیرکی و اتحاد است...".شیر حرف روباه را شنید و رفت تا به توصیه روباه زیرک عمل کند.

3:
شاهزاده کوچک در میان بیشه زار هایی که قلمرو خانوادگیش بود قدم می زد و به شیرهای دیگر نگاه می کرد.همگی در حال استراحت بودند.مثل همیشه تنها چیزی که فکرش را مشغول کرده بود راز جنگل بود.سه حلقه ای که در کنارهم موفقیت و قدرت می آورند.نگاهش به شیر جنگجویی افتاد که میان علف های بلند با صلابت و اقتدار حرکت می کرد.همه شیر جنگجو را می شناختند.چهره اش قوی و خشن بود و زخم بزرگی از یکی از نبردهای بین قبیله ای زیر چشم چپش دیده می شد.غرش شیر جنگجو هر حیوانی را می ترساند.پشت تخته سنگ مرکزی شیر جوان و شیر جنگجو به هم رسیدند.سرشان را به علامت احترام تکان دادند.داشتند از کنار هم عبور می کردند که شیر جنگجو با صدای بمش غرید:"چه چیزی خاطر شاهزاده جوان را این چنین پریشان کرده است؟"شیر کوچک کمی صبر کرد سپس گفت :"راز جنگل!می خواهم راز جنگل را بدانم." "- آه راز جنگل!جوان ها همه اش به این چیز ها فکر می کنند.راز جنگل چیزی نیست مگر شجاعت.شجاع ترین حیوان جنگل،قوی ترین است.این راز جنگل است شاه کوچک...به چیز دیگری فکر نکن...!شیر کوچک سرش را تکان داد و تشکر کرد و رفت تا شجاع ترین حیوان جنگل شود...


نوشته شده توسط saeid در جمعه 19 اسفند1390

153 - سیاره شماره 58934 در فاصله هزار سال نوری است

چندبار این مسیر را هرروز هفت صبح رفته ام و دو بعد از ظهر برگشته ام؟بیشتر از هزار بار شاید!تا مدتی که سرویس بود مسیر رفت سرم توی کتاب بود یا خواب بودم.مسیر برگشت هم با هم سرویسی ها در مورد اتفاقاتی که در این هشت ساعت افتاده بود حرف می زدیم.الان که دیگر سرویس نیست خودم می روم و بر میگردم.

همیشه انقدر دیر بیدار می شوم که به دوستی که میگفت زودتر بیا تا با ماشین برسونمت نرسم.به اتوبوس هم نمی رسم هیچ وقت.چون اتوبوس سرعتش کم است و هرچه از صبح بگذرد ترافیک بیشتر می شود و  وقتی که من بیدار می شوم با اتوبوس رفتن یعنی دیر رسیدن.در نتیجه همه صبح ها را با تاکسی می روم.

برگشتن ها ولی قضیه فرق می کند.اوائل با تاکسی بر می گشتم چون از اتوبوس خوشم نمی آمد و کند حرکت می کرد و اکثرا هم باید سرپا می ایستادم.بعدش با یکی از دوستان که با ماشین خودشان تا سر کوچه می رساندنم برمی گشتم.طلایی ترین مدت بود.بدون هزینه در کمترین زمان به خانه می رسیدم.زمان گذشت و از قضای روزگار با این دوستم بحثم شد و دیگر خودم نرفتم و او هم نگقت که بیایم.حالا خودم باید بر می گشتم و این بار چون وضعیت مالی بسیار نامساعدی داشتم اتوبوس را ترجیح دادم.

آدم هایی هستند که در این مسیر های رفت و برگشتی می بینمشان.در میان این دیدن ها بعضی ها هر روز تکرار می شود.صبح ها فقط همان پیرمردی است که سرش را کمی کج می کند و آرام راه می رود.هر روز هم این مسیر را طی می کند.اسمش را گذاشته ام پیر مرد بیمارستان نمازی.یک هفته ای هم هست که ندیدمش.کمی برایش نگرانم.

برگشتن ها با سه چهارتا از دوستان بر میگردم.این سه چهار نفر همیشه و هر روزه نیستند ولی غالب اوقات همین هایند.راننده اتوبوس هم اکثرا یک نفر است.یک دختری هم تا خانه هم مسیرم است.اسمش را گذاشتم تل طلایی روی نیلوفر آبی.راستش روی بیشتر آدم هایی که می بینم و اسمشان را نمی دانم اسم میگذارم تا راحت تر بشناسمشان.پیرمرد بیمارستان نمازی در بیمارستان نمازی راه می رود و تل طلایی روی نیلوفر آبی همیشه فرم آبی می پوشد و تل طلایی روی سرش است.اینها فقط دوتا از مثال ها هستند.گربه را یادتان می آید؟آن هم همینطور است.کاترینا که بعدا در موردش می نویسم هم یکی دیگرش.

دو نفر در این برگشتن ها هستند که تازه اضافه شده اند.اصل حرفم هم سر یکی از این هاست.یکیشان پسر ساکتی است.هیچ حرفی نمی زند.مستقیم بهت نگاه نمی کند.حتی خنده اش را هم دریغ می کند.جواب تمام سوال ها را با تکان دادن سر می دهد.امروز هرچه تلاش کردم نتوانستم ازش حرف بکشم.آخرش گفت آخه حوصله ندارم حرف بزنم ... . دیگر برای حرف زدن تحریکش نکردم.به این فکر می کنم که به چه چیزی علاقه دارد و چه چیزی باعث می شود به حرف بیاید و از خودش بگوید.آدم ها فکرهایی برای خودشان دارند و حداقلش خاطراتی دارند که خودشان در آن ها زندگی کرده اند.شناختن آدم ها ، شیندن خاطراتشان و حرف زدن با آن ها برایم جالب است.هر آدمی مانند سیاره ای در حال حرکت است و کشف کردن هر ستاره ای و سیاره ای  برایم جالب است.حالا وقتی کشف کردنش سخت تر باشد لذت بعد از آن بیشتر است.

 


نوشته شده توسط saeid در سه شنبه 9 اسفند1390

152 - آن چه آموختم

زبان "قرارداد"ه! مفهوم نیست .

زبان "دلم می خواد"ه! مفهوم نیست.

زبان "از بین رفتنی"ه! مفهوم نیست!


نوشته شده توسط saeid در یکشنبه 7 اسفند1390

151 - دوستانی دارم...
بابای ریاضی که عین خیالشم نیست ، با 2000 مهندسی میاره!من بدبخت 1500 پزشکی ناکجا آباد به زور قبول میشم!حالام که دیگه ولش کردم میخونم برا دارو سازی!بعدشم یه کاندوم فروشی باز میکنی و ... خیلی راحت پول در میاری،عشق میکنی ...

پ.ن: نتیجه گیری من این بود که دانشجوی آینده داروسازیمان رشته اش را مترادف با کاندوم سازی می داند.یا حتی گاهی مانند سوپرمارکتی می بیند.


نوشته شده توسط saeid در جمعه 5 اسفند1390

مطالب پیشین


Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by baz-tanham
Graphic & Edition by : FiREEXiT

Lead by : roboteronic group