راستش از جمعه شب شروع شد.یعنی همان موقعی که مثلا مهمانی بودیم.الان موقع شروع شدن این چیزها نیست.بعد از این همه وقت دیگر خودم می دانم کی و چه موقعی دپ می شوم و افسردگی! همه وجودم را می گیرد.ولی جمعه شب خودش همینطوری شروع شد.انگار کن روزی که همه هواشناسی ها آفتابی پیش بینی اش کرده باشند و بعد باران ببارد.اصلا چه دلیلی می تواند داشته باشد؟آخر مگر الان همه چیز معمولی و طبق روال عادی جهان نیست؟یک آدم معمولی که زندگی معمولی و راحت و خوب خودش را می کند که اینطوری نمی شود.
صبح شنبه بدتر هم شد.رفتم بیلیارد باران.این چیز مهمی نیست ولی موقع بازی هوس سیگار کردم.چقدر وقته که سیگار نکشیدم؟بیشتر از یک ماه فکر کنم.شاید نزدیک دوماه.دقیقش را یادم نیست ولی دیگر از سیگار کشیدن بدم آمده بود.یک بسته کنت پاور گرفتم.از میز بغلی فندک قرض کردم.آخر چخماق فندک خودم خراب است و فندکی که پوریا بهم داد هم گم شده.با صدای تق و تق توپ ها کام می گرفتم.بهت زنگ زدم ولی خاموش بودی.
راستش از جمعه شب شروع شد.دایی سیستم طبقاتی حاکم بر خانواده را روی دیوار ترسیم می کرد.همه از حرف هایش می خندیدم.وسط خنده ها فکر کردم چه قدر قلبم درد می کند.بعدش موقعی که داشتم نحوه کار با بلوتوث کامپیوتر را برایشان می گفتم دردش را بیشتر احساس کردم.انگار قلب من کره مرگ باشد و یک موتور سوار درون این کره نمایش بدهد.جای چرخ های موتورش را روی دهلیز و بطن هایم حس می کردم.
کلاس که رفتم محمد می گفت بوی سیگار می دهی.الان دیگر تخمم نیست که چه بویی می دهم.قبلا حتما آدامس می خوردم و عطر می زدم.بقیه روز همه اش به مردن فکر می کردم.تقصیر محسن هم بود.کتاب بهتر از این نبود که بدهد من بخوانم؟همه اش پر از سرما و تصویرهای مرگ آور بود.اسمش؟برف و سمفونی ابری فکر کنم.حالم را بدتر نکرد ولی در همان حال مرگی که داشتم راکد شدم.بین فکر کردن به مردن هایم بودم که دوباره بهت زنگ زدم.خاموش بودی.اس دادم وقتی روشن می کنی بهم بگو.
راستش...خودت که می دانی از کی شروع شد.به خاطر این که حالت خوب نبود نگران بودم.قلبم که تند تند زد نگران تر شدم ولی ... من هیچ وقت به این چیز ها اعتقاد درست حسابی نداشتم.سعی کردم منطقی برخورد کنم و به خودم بگویم این یک واکنش فیزیکی عادی بدنم است و تمام می شود...
شنبه شب گفتی حالت خیلی بد بوده است.گفتی می خواهی استراحت کنی.خودم گفتم خاموش کن تا راحت تر باشی.شب قرص خوردم.من آدم قرص خوردن نیستم.استامینوفن که می خورم خوابم می گیرد ، حالا ژلوفن خوردم.بد شدم.مسکن را نباید اینطوری خورد.سرم خیلی درد نمی کرد ولی باید می خوابیدم.آن لحظه دنیا جایی برای بیدار بودنم نداشت.
همه این ها را چرا نوشتم؟هنوز به مرگ فکر می کنم.اگر کسی نظرم را بپرسد می گویم از هرکسی که افسرده است و ازاین جور چیز ها می نویسد متنفرم.ولی چرا نوشتم؟چون فکر می کنم می خوانیم؟خب از این بابت مطمئنم که هیچ وقت این طرف ها نمیایی مگر که مثل بار قبل یکی از دوستانت برایت بگوید.کمی احساس گناه می کنم.گناه نکرده ام ولی فکری کردم بدتر از گناه.برایم فکرها و عمل ها جایگاه مساوی دارند.یکهو حس کردم می خواهم مثل آن کتابی که خواندم بنویسم.چه قدر ...آه صفتش توی ذهنم نمی آید.آن چه آمد بدبختی و بیچارگی و میزری بود.به هرحال این فکرم گناهی است که احتمالا بعدا انجامش می دهم.کاری که گفتم هم همین بود.بهت دروغ گفتم که هیچی.می خواستم ازت یک سوال بپرسم و درجه گناهکاریم را با آن مشخص کنم.
این چیزی که نوشته ام را دیگر هرگز نخواهم خواند.همین الان هم ازش بیزارم.ولی پاکش نمی کنم به این دلیل که...گاهی آدم ها به دلیل نیازی ندارند.دیگر چه چیزی می خواستم بگویم؟آه ... یادم آمد.دوست دارم موقع مرگم همه چیز را احساس کنم.راستش...راستش...از همان موقعی که می دانی علاقه ام به مرگ شروع شد.الان دوست دارم مرگ را با تمام پوستم و در آغوشم حس کنم.جالب است که الان نظرم عوض شد.جمله به جمله و کلمه به کلمه از چیز هایی که می نویسم بیزار می شوم.یک چیزی را می دانی؟من شنبه صبح دیگر از خواب بیدار نشدم.الان هم دارم خواب می بینم.شاید هم در خواب راه می روم.شاید هم...ولش کن.همه اش مسخره و مضحک است.از این چیز های بی ارزش خنده ام می گیرد.